ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

آخرين روز سال

1392/1/15 13:31
155 بازدید
اشتراک گذاری
  • الان که دارم مينويسم ساعت و نيم ظهر چهارشنبه است و تا کمتر از سه ساعت ديگه وارد سال جديد ميشيم.

سال نود و يکم با همه ي اتفاقات خوب و بدش اومد و به سرعت باد رفت. اتفاقاتي که دست به دست هم بهترين و بدترين سال عمرم رو رقم زد. تو اين سال مادر شدم و خدا يه فرشته نازنازي بهم هديه داد، تو دوازده شهريور يه ربع مونده به اذان ظهر من شيرين ترين طعم دنيا رو چشيدم و از خوشي سرمست شدم.

مادر شدن با تمام سختي ها و شيريني هاش پاداشي برايم بود که نمي دونم به سبب چه کار نيکي شايسته آن شده بودم و خدا را به دليل اين لطف بي بديع تا پايان عمر، هر لحظه و هر دم شاکرم، به خصوص که مرا لايق دختر داشتن دانست.

و بدترين اتفاق تمام زندگيم آسماني شدن برادر عزيزم که جاي خاليش هر روز بيشتر و بيشتر حس ميشه. تو بيست و هشت صفر ساعت بيست دقيقه به هفت صبح موقع اذان پر کشيدي و رفتي.خونه بدون تو رنگ و بويي نداره. تو که نيستي انگار هيشکي نيست.

عيد و امسال عيدي نداريم گذاشتي رفتي عزيزم دل بيقراريم.

هزار سال فکر نميکردم که امسال نباشي. اگر يه لحظه هم فکر ميکردم که سال ديگه کسي از ما نباشه عمرا که اون فردتو  بودي.هر چي بگم که چقدجات خاليه کم  گفتم. مي دونم  کههر جاهستيازحالواحوالمون خبر داري و ما روميبيني. ازا ن بالابراي ما هم دعا کن.براي عطاي صبربيشتر به مامان و بابا. براي سلامتيشون براي اينکه سايه شون يه عمر با عزت بالاي سرمن وسعيد باشه. براي اينکه دلشون يه کم خوش بشه. راستي تندتند بيا به خوابم خيلي دلم برات تنگه.

 

 

                               

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

یه دوست
20 فروردین 92 0:42
دختر منم 25/10/91پرکشید وتنهام گذاشت